X
تبلیغات
رایتل

 

شرح دیباچه گلستان سعدی

دانلود دیکلمه دیباچه گلستان سعدی



بسم الله الرحمن الرحیم


منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجب


منت خدای را معادل ترکیب عربی المنة لِله ( سپاس خدای را ) است . منت در اصل به معنای احسان است و چون احسان باعث سپاس می گردد به معنای سپاس هم استفاده میشود . در زبان فارسی امتنان به معنی سپاسگذاری و ممنون به معنی سپاسگذار به کار میرود

خدای از ریشه پهلوی خوتای گرفته شده و این ریشه هم از زبان سانسکریت قدیم به معنای بخود زنده و از خود آغاز کرده می باشد

عزوجل دو فعل و جمله عربی است که به معنای عزیز و با جلال است

طاعتش موجب قربت است : اطاعت و فرمانبرداری از خدا موجب قربت و نزدیکی به خداست . این جمله اشاره به آیه 12 سوره حجرات دارد که می فرماید : " ان اکرمکم عند الله اتقیکم "  گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست .

بشکر اندرش مزید نعمت است : شکر خدا باعث افزون شدن نعمتها می شود . اشاره به آیه 6 سوره ابراهیم دارد " لئن شکرتم لازیدنکم " به معنای اگر شکرگذار باشید نعمت شما را خواهم افزود به همین سبب شاکر یکی از صفات الهی است چون خدا با افزودن نعمت ، شکر شکر میگذارد.

ممد به معنای یاور و یاریگر و مفرح به معنای شادی بخش می باشد


از دست و زبان که برآید

کز عهده شکرش به در آید

اِعملوا آلَ داودَ شکراً وَ قلیلٌ مِن عبادیَ الشکور
بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که به جای آورد


وقتی در هر نفسی دو نعمت موجود باشد و بعلاوه ما از نعمتهای بیشمار دیگری بهره مند باشیم چگونه می توانیم از عهده شکر خدا برآییم و در ضمن همین بیت اشاره دارد که شکر ممکن است زبانی و یا با دست و سایر اعضا باشد

 آیه 13 سوره سبا می فرماید : " اِعمَلو آلَ داودَ شُکراً وَ قَلیلٌ مِن عِبادِیَ الشَکور " ای خاندان داود سپاس مرا بجا آورید که اندکی از بندگان من سپاسگذارند.

اکثر مردم کرند و لال و کور                                و قلیلٌ من عبادی الشکور

بنده همان بهتر است که از کوتاهی خویش به بارگاه خدا رو آورد و گرنه آنچنان که شایسته خداست کسی نمی تواند شکر او را به جا آورد این قطعه اشاره دارد به کلام ابوبکر صدیق که می گفت " العَجزُ عَنِ العِرفانِ عِرفان " عجز از شناسایی حق نوعی شناسایی است


باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی خواران به خطای منکر نبرد
ای کریمی که از خزانه غیب گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم تو که با دشمنان نظر داری


خوان به معنای سفره و دریغ به معنی مضایقه و افسوس می باشد

ناموس کلمه عربی است از ریشه یونانی بمعنی قانون و شریعت و جمع آن نوامیس است در زبان فارسی بیشتر به معنای شرافت و آبرو و هر چیزی که حفظ حرمتش لازم باشد بکار میرود. فاحش به معنی بیش از اندازه و متجاوز از حد است

وظیفه بمعنی تکلیف و مقرری است و در اینجا بمعنی دوم به کار رفته است

خزانه اشاره به آیه 21 سوره حجر دارد که می فرماید : " وَ اِن مِن شیٍ اِلا عِندَنا خَزائنُهُ وَ ما نُنَزِلُهُ اِلا بِقَدَرٍ مَعلوم " هیچ چیز وجود ندارد مگر آنکه خزانه های آن در نزد ماست و به اندازه معلوم به تدریج از آن می فرستیم

گبر به معنای مشرک و بی دین و ترسا به معنای راهب و بر عموم مسیحیان نیز اطلاق می گردد اطلاق دشمن بر گبر و ترسا از آن جهت است که برخی به طور کلی کفار را از هر قبیل که باشند دشمن خدا بشمار می آورند زیرا فرمان الهی را گردن ننهاده و شریعت کامل را نپذیرفته اند.


فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر کرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند         تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار             شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری


فراش : فرش کننده

 زمرد سنگی است قیمتی و سبز رنگ  و فرش زمردین کنایه از سبزه است

دایه بر مادر یا هر زن دیگری که کودک را شیر دهد اطلاق می شود

بنات جمع بنت بمعنی دختران

مهد به معنای گهواره و تمهید و ممهد از این ریشه است و تمهید بمعنی فراهم کردن زمینه و تمهید مقدمه بمعنی زمینه چینی است.

خلعت : لباس دوخته ای است که بزرگی به کسی بخشد و بیشتر هنگامی که حکومت ناحیه ای از طرف خلیفه یا شاه بکسی واگذار می گشت یا سالاری به پیروزی نایل می آمد به عنوان پاداش به حاکم یا سالار خلعتی عطا میشد

در برکردن به معنی پوشیدن و پوشاندن

قدوم به معنای آمدن

موسم : جمع آن مواسم ، معنی اصلیش اجتماع مردم و به ویژه اجتماع حجاج برای حج در شهر مکه است و بر عیدهای بزرگ هم اطلاق میشود به همین مناسبت فصل سال و هر واقعه منظمی را موسم می خوانند

ربیع : بهار

عصاره : افشره ، افشرده

نایی : منسوب به نای ، فشرده نیشکر است

شهد : عسلی که از موم جدا نکرده باشند

فایق : عالی ، خوب . مصدر آن فوق و فواق است

یمن : بمعنی برکت است و میمنت و میمون از همین ریشه در فارسی استعمال می شود

نخل باسق : درخت خرمای بلند

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند : اشاره به این آیه دارد: " وَ سَخَرَ لَکُمُ الشَمسَ وَ القََََمَر

غَفلت به معنای بی خبری و در اینجا مراد بی خبر بودن از یاد خداست


در خبرست از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی(ص)
شفیعٌ مطاعٌ نبیٌ کریم                  قسیمٌ جسیمٌ بسیمٌ وسیم


در خبر است : در اصطلاح به معنی حدیث است اما اثر اعم از خبر است و بر گفته مشایخ و صالحین نیز اطلاق می شود

کائنات : موجودات و هستی هایی که مقید به زمان هستند و کائن اسم فاعل از کَون است.

مفخر : فخر و سرفرازی

رحمت عالمیان : اشاره است به وجود پیامبر اکرم (ص) و آیه کریمه " وَ ما اَرسَلناکَ اِلا رَحمَةًًً لِلعالَمین " دارد .

صُفوت : برگزیده ، صفوت آدمیان مقتبس از آیه 32 سوره آل عمران است " اِنَ الله اصطَفی آدَم " بیان سعدی به این معنی اشاره دارد که حضرت آدم برگزیده خداست و پیغمبر ما برگزیده نوع آدمیان است

تتمه : به معنای متمم و پایان دهنده

دور : گردش و در اصطلاح فلسفی مراد از دور یکبار گردش فلک است که در حدود سیصد و شصت هزار سال صورت می پذیرد و قدما معتقد بودندکه فعلا ما در دور قمر هستیم و دور قمر آخرین دور این جهان است . با این بیان شیخ اشاره به خاتمیت پیغمبر ما کرده است

مصطفی : برگزیده ، لقب پیغمبر

شفیع : شفاعت کننده

مطاع : فرمانروا

کریم : بزرگوار

قسیم : زیبا

جسیم : خوش اندام

بسیم : خندان رو

وسیم : نیکو روی یا دارای مهر نبوت


چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتی بان
بلغَ العلی بِکمالِه کشفَ الدُّجی بِجَمالِه             حَسنتْ جَمیعُ خِصالِه صلّوا علیه و آله


دیوار:حصار ، هر چیزی که فضایی را محصور کند خواه از مصالح بنایی باشد یا غیر از آن

پیغمبر گرامی به عالی ترین درجه بزرگی با کمال خود رسیده و به کمال مجد بالغ گردیده تیرگی را با جمال خود برطرف ساخته، همه خصلتهای او پسندیده است بر او و خاندانش درود بفرستید

عُلی : بلندی مقام

دُجی : تیرگی

خصال : جمع خصلت ، صفات پسندیده

صلوا علیه و آله: اشاره است به آیه 155 سوره احزاب : " اِنَ اللهَ وَ مَلائکَتَهُ یُصَلونَ عَلی النَبی یا اَیها اَلَذینَ آمَنوا صٌلوا عَلَیهِ وَ سَلِموا تَسلیما "

خداوند و فرشتگانش بر پیامبر (ص) درود مى‏فرستند، اى کسانى که ایمان آورده‏اید بر او درود بفرستیدو سلام بگوئید و در برابر فرمانش تسلیم باشید


هر گاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به درگاه خداوند برآرد ایزد تعالی در او نظر نکند بازش بخواند دگر باره اعراض کند بازش به تضرّع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید

یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غیری فَقد غَفَرت لَهُ

دعوتش را اجابت کردم و حاجتش بر آوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.
کرم بین و لطف خداوندگار           گنه بنده کرده است و او شرمسار

انابت : به معنی بازگشت به خداست و از نظر مراحل سلوک مرحله ای است بعد از توبه

اجابت : پذیرفتن و جواب دادن

حق : در اصل لغت ، به معنی ثابت است و بر حقیقت و ذات خدا و رابطه ثابت مشروع انسانی با اشیا یا اشخاص اطلاق می شود. در اینجا منظور از حق ذات خدا است

جل و علا : بزرگ و بلند مرتبه

ایزد : معنی اصلی ایزد ، فرشته درجه دوم است که زرتشتیان به آن قائل بودند . اما در زبان معمول فارسی ایزد به معنی خدای یگانه است و یزدان هم که جمع و مخفف ایزدان است نام خداست. فرشتگان درجه اول که تعدادشان هفت است امشاسپندان نامیده شده اند.

تضرع : گریه و زاری کردن

سبحان : پاک و منزه

ای فرشتگان من ، از بنده خود شرم دارم . او کسی جز من ندارد پس او را آمرزیدم

خدا ، خاص ذات یگانه است ولی خداوند و خداوندگار هم بر خدای یگانه و هم بر صاحب و بزرگ اطلاق میشود  و معادل رب در زبان عربی است


عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که ما عبدناکَ حقّ عبادتِک و واصفان حلیه جمالش به تحیر منسوب که ما عَرَفناکَ حقّ مَعرِفتِک
گر کسی وصف او ز من پرسد                                                 بیدل از بی نشان چه گوید باز
عاشقان کشتگان معشوقند                                                     بر نیاید ز کشتگان آواز


عاکف : و معتکف کسی است که در مسجد الحرام یا مسجد النبی یا مسجد الاقصی یا مسجد کوفه بماند و عبادت کند . در اصطلاح عرفان ، عاکف کسی است که از دنیا قطع علاقه کند و تنها به خدا پردازد.

کعبه : در لغت به معنی هر چیزی است که شکل مکعب داشته باشد و خانه کعبه به دلیل شکلش به این نام نامیده شده است عرفا که دل را خانه خدا میدانند به دل عنوان کعبه داده اند

جلال : صفت قهر الهی است که غرور عاشق را در هم می شکند

معترف : اعتراف کننده

ما عَبَدناکَ حقَ عِبادَتِک : ترا چنانکه حق پرستشت باشد نپرستیده ایم

کسانی که پیوسته در پرستشگاه الهی مقیم اند و با مشاهده جلال حق غرور از سر  فرو نهاده اند باز به کوتاهی و ناتوانی خود در عبادت اقرار دارند و می گویند : ما تو را چنانکه باید نپرستیدیم.

واصف : وصف کننده و ستاینده

حِلیه : زیورآلات

تحیر : یکی از مراحل سلوک است که عارف در آن وادی خود را سرگشته می یابد.

منسوب : نسبت داده شده

ما عَرَفناکَ حَقَ مَعرِفَتِک : چنانکه حق شناسایی توست تو را نشناختیم

بیدل : در اینجا به معنی دل باخته

بی نشان : فاقد نشان و غیر قابل اشاره


یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی گفت به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت

.

جیب : گریبان

مراقبت : به معنی تامل و اندیشه . حالی است که برای عارف همراه با فکر و تامل حاصل می شود و آن را محاضره نیز می نامند.

مکاشفت : به معنی روشن بینی است و حالی است بالاتر از مراقبت چون در این حالت پرده برداشته می شود و فروغ الهیعارف را به حقیقت راهنما می گردد و بالاتر از مکاشفت مشاهده است که عاشق و معشوق متحد می شوند و عاشق خودی خود را از دست می دهد.

مستغرق : فرو رفته و غرق شده

حالت یا حال : در اصطلاح عرفان چگونگی است که سالک را در پرتو فیوض غیبی بدون اختیار دست می دهد و موقت است و چون ثبات یابد مقام نامیده می شود.

انبساط : عبارت است از حالی که بدون تکلف نه آمدنش به کسب است و نه رفتنش به جهد همچنین انبساط به معنی گشاده رویی و اظهار رضا است از نعمتی که خود یا دیگری را حاصل آمده

دامن از دست رفتن کنایه از فنای کامل است که هنگام وصول دست داده و درخت گل کنایه از مرحله وصول است


ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز                                   کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند                                   کانرا که خبر شد خبری باز نیامد
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم                     وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر                            ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم


مرغ سحر : منظور ممکن است بلبل یا خروس سحری باشد بسیاری از شعرا عشق بلبل را به گل با عشق پروانه نسبت به شمع مقایسه کرده اند .

جان شد : به معنای رفت می باشد مراد قطعه بیان فنای عارف است

مدعیان : کسانی هستند که دعوی خداشناسی و حقیقت یابی دارند.

کانرا که خبرشد : اشاره به حدیث نبوی : " مَن عَرَفَ اللهَ کلَ لِسانُه " کسی که خدا را شناخت زبانش گنگ شد.

خیال : نیرویی است که با آن صورتهای محسوس را در ذهن تجدید و احیا می کنیم

قیاس : در اصطلاح منطق نتیجه گیری از حکمی کلی به حکمی جزئی است


ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است وصیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب الجیب حدیثش که همچون شکر می خورند و رقعه منشآتش که چون کاغذ زر می برند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد بلکه خداوند جهان و قطب دایره زمان و قایم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی ظلّ الله تعالی فی ارضه رَبِّ اِرْضَ عَنهُ و اَرْضِه بعین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده لاجرم کافه انام از خواص و عوام به محبت او گراینده اندکه الناسُ علی دینِ ملوکِهم


ذکر جمیل : نام نیک

افواه : جمع فم به معنی دهان ها

صِیت : آوازه نیک

بَسیط : زمین وسیع

قَصب الجیب حدیثش : قصب گیاه مجوف بند بند است که  از آن قلم ، حصیر ، نوعی پرده و ... می سازند و جیب هم به معنای گریبان می باشد. تا چندی پیش لوله ای مجوف دارای چند گره از نقره یا طلا می ساختند و از سوراخی که در هر گره تعبیه شده بود بند یا زنجیری می گذاردند و آنرا در همان زمان قصب الجیب می نامیدند بنابراین قصب الجیب حدیث قسمتی از احادیثی می شود که مورد احتیاج عمومی است .سعدی با این بیان می خواهد حلاوت گفتار خویش را آشکار سازد.

رقعه: نامه،قطعه کاغذی که روی آن نویسند

منشات : انشاء شده

کاغذ زر : چیزی شبیه اسکناس یا ورق طلا

بلاغت : به معنی رسایی است و در اصطلاح ادای سخن به قسمی که با حال و مقام مناسب باشد

قطب دایره زمان : در قدیم اعتقاد بر این بوده است که افلاک به دور زمین در حرکتند نقطه ثابتی را که حرکت برگرد آن انجام میشده قطب می نامیدند و زمان را مدت حرکت فلک می دانستند بنابراین مراد تشبیه ممدوح به قطب فلک است.

سلیمان : یکی از پیامبران بنی اسرائیل است و به موجب آیه 34 سوره ص حضرت سلیمان از خدا خواسته که به او ملکی ببخشد که پس از وی شایسته هیچکس نباشد و خداوند باد و جن و شیاطین را مسخر او ساخته است . و به دلیل اینکه ملک اتابک شایسته دیگری نیست سعدی ممدوح خود را قایم مقام ملک سلیمان خوانده است

اتابک : کلمه ای است ترکی به معنای پدربزرگ . معمول سلجوقیان این بود که فرزندان خود را به کسانی معتمد می سپردند و آنان را اتابک می خواندند. اتابک حکمران ناحیه ای بود و تربیت شاهزادگان به ویژه ولیعهد را به عهده داشت. هنگامی که سلجوقیان ضعیف شدند سلسه های مختلف اتابکان حکومتهای مستقل تشگیل دادند و از جمله این سلسله ها ، سلسله اتابکان فارس یا اتابکان سلغری است که ممدوحین سعدی از جمله آنان می باشند.

سلغر : نام یکی از اجداد اتابکان فارس است و از این روی آنان را سلغری و سلغریان نامیده اند.

ابوبکر : ابوبکر بن سعد ششمین اتابک فارساز 623 تا 658 بر قسمتی از فارس حکومت داشته ابوبکر برای حفظ فارس با خاندان مغول از در صلح درآمد و کشور خود را از حمله آنان مصون داشت.

ظِل اللهِ تَعالی فی اَرضِه : سایه خدای تعالی در زمین خدا

رَبِ ارضَ عَنهُ وَ اَرضِه : پروردگارا از او خشنود شو و او را خشنود گردان

بعین عنایت : به چشم مهر

ارادت صادق : ارادت در اصطلاح عرفان رابطه ایست میان سالک و مرشد. این معنی به تدریج وسعت یافته و بر هر محبت معنوی که ناشی از خلوص و صفا باشد اطلاق گردیده و چون اظهار ارادت گاهی ممکن است تصنعی و کاذب باشد در اینجا بقید صادق مقید شده تا معلوم گردد عده ای از مریدان و مرادان آن زمان با هم صدق و صفایی نداشته اند.

لاجَرَم : ناچار

کافه : همگی

انام : به معنی آفریدگان است و در زبان فارسی در معنی مردم به کار رفته و میرود

اَلناسُ عَلی دینِ مُلوکِهِم : مردم آیین پادشاهان خود گیرند حدیث نبوی است. مولوی گوید :

خوی شاهان در رعیت جا کند                             چرخ اخضر خاک را خضرا کند

آن رسول حق قلاووز سلوک                                گفت الناس علی دین الملوک

خلاصه بیان شیخ در این زمینه آنکه همه صیت و شهرت سعدی نتیجه عنایت اتابک است که موجب توجه عام و خاص شده چون مردم از بزرگان و پادشاهان پیروی می کنند


زانگه که ترا بر من مسکین نظر است                                آثارم از آفتاب مشهور ترست

گر خود همه عیب ها بدین بنده درست                            هر عیب که سلطان بپسندد هنرست
گِلی خوشبوی در حمام روزی                                         رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیری                                        که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گِلی ناچیز بودم                                               و لیکن مدّتی با گل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد                                         وگرنه من همان خاکم که هستم


در قدیم گِلی خاص برای شستشو بجای صابون بکار میرفته است و منظور از مُشک ماده ای است خوشبو که در ناف آهوی ختا جمع میشود. در زبان معمول مِشک تلفظ میشود

عبیر تغییر یافته عنبر است و عنبر ماده ای است که در مثانه حیوانی بزرگ و دریایی که در دریاهای گرم بسر میبرد پیدا می شود و گویا پیدا شدن آن ناشی از نوعی بیماری حیوان است


اَللّهُمَ مَتِّعِ المُسلِمینَ بِطولِ حَیاتِه وَ ضاعِف ثَوابَ جَمیلِ حَسَناتِه وَ ارْفَع دَرَجَةَ اَوِدّاتِه وَ وُلاتِه وَ دَمِّر عَلی اَعدائه وَ شُناتِه بِماتُلِیَ فِی القُرآنِ مِنْ آیاتِهِ اَللّهُمَ آمِن بَلدَه وَ احفَظْ وَلَدَه
لَقَد سَعِدَ الدُّنیا بهِ دامَ سَعدُه                                           وَ ایَّدَهُ المَولی بِاَلوِیَةِ النََّصرِ
کَذلِکَ تَنشَألینةٌ هُو َعِرقُها                                              وَ حُسنُ نَباتِ الاَرضِ مِن کَرَمِ البَذرِ


اَللّهُمَ مَتِّعِ المُسلِمینَ بِطولِ حَیاتِه : خدایا مسلمانان را از طول عمر وی بهره مند ساز

ضاعِف ثَوابَ جَمیلِ حَسَناتِه : خدایا پاداش نیکیهای او را دو چندان یا چندین برابر ساز

ارْفَع دَرَجَةَ اَوِدّاتِه وَ وُلاتِه : درجه دوستان و دوستدارانش را بالا ببر

وَ دَمِّر عَلی اَعدائه وَ شُناتِه : دشمنان او را هلاک گردان

بِماتُلِیَ فِی القُرآنِ مِنْ آیاتِهِ : به حق آیاتی که در قرآن تلاوت میشود

اَللّهُمَ آمِن بَلدَه وَ احفَظْ وَلَدَه : خدایا کشور او را در امان بدار و فرزندش را از بدی نگه دار

آمن بلده : ماخوذ است از گفتار حضرت ابراهیم که قرآن مجید به آن اشاره دارد : " وَ اِذ قالَ اِبراهیمُ رَبِّ اجعَل لی بَلَداً آمِنا "

لَقَد سَعِدَ الدُّنیا بهِ دامَ سَعدُه  |* وَ ایَّدَهُ المَولی بِاَلوِیَةِ النََّصرِ : دنیا به وسیله او نیکبخت شدکه نیکبختی وی بر دوام باد خدا او را با پیروزی یاری کند

کَذلِکَ تَنشَألینةٌ هُو َعِرقُها: درختی که او ریشه اش باشد چنین پرورش می یابد

وَ حُسنُ نَباتِ الاَرضِ مِن کَرَمِ البَذرِ : خوبی گیاه هر زمین بسته به خوبی جنس تخمه آن است


اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست                         تا بر سرش بود چو تویی سایه خدا

امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک                          مانند آستان درت مأمن رضا
بر تست پاس خاطر بیچارگان و شکر                            بر ما و بر خدای جهان آفرین جزا
یا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس                             چندان که خاک را بود و باد را بقا


اقلیم : ماخوذ از ریشه یونانی است که معنی اصلی آن انحراف و در اصطلاح انحراف زمین از خورشید می باشد قدما زمین را به هفت اقلیم تقسیم می کردند امروزه اقلیم به معنی آب و هوا است

مأمن : محل امن و رضا به معنی خشنودی است و مأمن رضا جایی است که در آن خشنودی و آرامش حاصل آید.

یا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس * چندان که خاک را بود و باد را بقا : در این بیت صنعت تایید به کار رفته است و تایید این است که ممدوح را دعای خیر کنند و برایش نیکی بخواهند و دوران سعادت او را مقید به زمان حادثه ای کنند که آن حادثه ابدیت و بقا داشته باشد.



یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم


سنگ سراچه دل : سراچه مصغر سرای است ممکن است دل به خلوت سرا ( سراچه سنگی ) تشبیه شده باشدهمچنین ممکن است مراد از سراچه دل سینه باشد و قلب ، فرض اول به نظر درست تر است و در هر حال به قساوتی که قلب را در نتیجه اتلاف عمر در راه هوی و هوس عارض شده اشاره شده است
به الماس آب دیده می سفتم : الماس از ریشه یونانی به معنای سنگ سخت است و منظور از آب دیده اشک است که آب دیده به الماس تشبیه شده است و سبب تشابه صفا و پاکی است

سفتن : سوراخ کردن

هر دم از عمر می رود نفسی                                            چون نگه می کنم نمانده بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابی                                          مگر این پنج روزه دریابی
خجل آنکس که رفت و کار نساخت                                   کوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب نوشین بامداد رحیل                                              باز دارد پیاده را ز سبیل


کوس : طبل بزرگ و رحلت به معنی کوچ کردن است . در قدیم معمول بوده است عزیمت کاروان را با نوای کوس به اطلاع می رساندند

نوشین : منسوب به نوش به معنی عسل و در معنای شیرین به کار میرود

رحیل : کوچ کردن

سبیل : راه


هر که آمد عمارتی نو ساخت                                      رفت و منزل به دیگری پرداخت

وان دگر پخت همچنین هوسی                                    وین عمارت بسر نبرد کسی
یار ناپایدار دوست مدار                                              دوستی را نشاید این غدّار
نیک و بد چون همی بباید مرد                                    خنک آنکس که گوی نیکی برد


عِمارت : ساختمان

رفت و منزل به دیگری پرداخت: منظور واگذار کردن خانه به وارث است

غدار : بسیار فریب کار و بی وفا که منظور از آن دنیاست

خُنُک : خوشا


برگ عیشی به گور خویش فرست                                کس نیارد ز پس تو پیش فرست

عمر برفست و آفتاب تموز                                          اندکی مانده خواجه غرّه هنوز
ای تهی دست رفته در بازار                                        ترسمت پر نیاوری دستار
هر که مزروع خود بخورد به خوید                                وقت خرمنش خوشه باید چید


برگ عیشی : منظور از برگ توشه و لوازم زندگی است و در این معنی ساز و برگ هم گفته می شود

تموز : ماه دهم از ماه های رومی برابر با مرداد فارسی و در اینجا عمر به برف تشبیه شده که آفتاب تموز بر آن بتابد .

خواجه : به معنی بزرگ و سرور ، متصدیان حرمسرا را خواجه سرا به معنی رئیس خانه می نامیدند و برای اینکه به آنها اطمینان بیشتری باشد آنها را خصی می کردند

غره : مغرور

خوید : گندم و جو سبز نارسیده است . منظور این است که هر کس کِشته خود را نارسیده فروشد و بهای آن را خرج کند هنگام خرمن باید خوشه چینی کند.


بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم

زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ                           به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم


عزلت : گوشه نشینی و کناره گیری از مردم

فراهم چیدن : جمع کردن دامان و کنایه از پرهیز از دنیاست

دفتر : در گذشته به معنای کتاب بوده اما اینک به معنی کتابچه است

صم بکم : کر و لال

حکم : سخن محکم و استوار و موافق حق


تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس برسم قدیم از در در آمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترده جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت

کنونت که امکان گفتار هست

 بگو ای برادر به لطف و خوشی
که فردا چو پیک اجل در رسید

 به حکم ضرورت زبان در کشی


کجاوه : جایی که برای سفر کردن می ساختند و بر پشت شتر یا حیوان دیگری می بستند

انیس :همدم ،همنشین

جلیس : هم نشین

بساط: خیمه و فرش

ملاعبت : بازی کردن و در اینجا به معنی خوشی

مداعبت : شوخی و مزاح

تعبد :بندگی

پیک : قاصد

اجل : به معنی مهلت و بیشتر در معنی پایان مهلت و در مشهور به معنی مرگ است

زبان در کشیدن : کنایه از مردن و خاموش شدن


کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهلست وکفّارت یمین هل و خلاف راه صوابست و نقض رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام


متعلقان : وابستگان

کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید : یکی از وابستگان او را از ریز ماجرا آگاه کرد

جزم : به معنی قطع و نیت جزم کردن به معنی تصمیم قطعی گرفتن

معتکف : کسی که برای عبادت در مسجد یا جای دیگر خلوت گزیند

سر خویش گرفتن : دنبال کار خود رفتن و دیگران را به حال خویش واگذاشتن

مجانبت : کناره گیری و پرهیز کردن

بعزت عظیم : قسم به عزت خداوند بزرگ

صحبت قدیم که دم بر نیارم : قسم به دوستی دیرین سخن آغاز نکنم

مألوف : به معنی راه و رویه معمول

معروف : به معنی شناخته شده و مشهور و همچنین به معنی نیکی

آزردن دوستان جهلست : آزردن دوستان طریقی جاهلانه و از روی نادانی است

کفارت و کفاره : به معنی جبران گناه و از ریشه تکفیر به معنی پوشاندن و محو کردن

یمین : به معنی سوگند و هم به معنی دست راست که در اینجا معنی اول مراد است

کفاره یمین : به موجب آیه 88 سوره مائده غذا دادن ده مسکین یا لباس پوشانیدن بر آنها یا آزاد کردن یک بنده یا سه روز روزه است

کفارت یمین سهل است : یعنی ممکن است سعدی سوگند خود بشکند و از عزلت بدر آید و به صحبت گراید و کفاره نقض سوگند خویش بدهد

نقض : شکستن

اولوالاباب : صاحبان خرد

ذوالفقار: ذوالفَقار واژه‌ای عربی به معنای صاحب فقرات است. فقره خود به معنای مهره کمر است. گفته‌شده‌است چون بر پشت این شمشیر خراش‌های پست و هموار بوده،آن رابدین نام خوانده‌اند.

عموماً پنداشته می‌شود که ذوالفقار دارای دو تیغه یا دو زبانه بوده، اما به قول دهخدااین گمان بر اصلی نیست و تنها ابن شهر آشوب در کتاب المناقب، ذوالفقار را شمشیری دوشاخه دانسته‌است.

درباره این که این شمشیر چگونه به دست علی (ع)رسید، نظرات مختلفی وجود دارد. در حدیثی منسوب به علی بن موسی الرضا(ع) آمده‌است که جبرئیل، آن را با خود از آسمان آورده‌است. مجلسی از مناقب نقل می‌کند که آیه ۲۵ سوره حدید اشاره به این امر دارد

نظر دیگر که در بحارالانوار آمده‌است، ذوالفقار یکی از هدیه‌های بلقیس به سلیمان است که به دست علی می‌رسد

در نظر مشهورتر که در لغت‌نامه دهخدا و فرهنگ معین یادشده،ذوالفقار از آن منبه ابن الحجاج و یا از آن عاص بن منبه بود که در جنگ بدر علی (ع)او را کشت و شمشیرش را به پیامبر داد. یک سال بعد در جنگ احد، هنگامی که شمشیر علی شکست، او از پیامبر شمشیر خواست، و پیامبر ذوالفقار را بدو داد، که علی با آن از محمد دفاع کرد و دشمن را عقب راند. بنا بر تاریخ طبری و سیره ابن هشام در این هنگام ندایی شنیده شد که می‌گفت: «لا فتی الا علیّ لا سیف الاّ ذوالفقار» (هیچ جوانمردی جز علی و هیج شمشیری جز ذوالفقار نیست) پیامبر فرمود: این صدای جبرئیل است

نیام :غلاف شمشیر و خنجر و به طور کلی به غلاف هر چیزی گفته میشود

زبان سعدی در کام : کام به معنی دهان و سقف دهان است و منظور این است که خردمندان شمشیر علی را در غلاف و زبان سعدی را چسبیده به سقف دهان نمی پسندند و همچنان که ذوالفقار علی مهره های پشت دشمنان را در هم می شکند زبان سعدی هم باید سکوت و خاموشی را در هم شکند


زبان در دهان ای خردمند چیست

کلید در گنج صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند کسی

که جوهر فروشست یا پیله ور
اگر چه پیش خردمند خامشی ادبست

به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی
دو چیز طیره عقلست دم فروبستن

به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی


جوهر : همان تغییر یافته گوهر است به معنای سنگ قیمتی

پیله ور :دست فروش

طَیره : سبکی و سبکسری منظور این است که دو چیز بر سبکی عقل دلالت دارد یکی خاموشی در موقعی که سخن گفتن لازم است دیگر سخن گفتن در هنگامی که خاموشی ضرورت دارد


فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروّت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق

چو جنگ آوری با کسی برستیز که از وی گزیرت بود یا گریز


محاوره : گفتگو

گزیر : چاره ، منظور از این بیت این است با کسی ستیزه کن که در جنگ با وی راه چاره یا صلح یا راه گریز بر تو مسدود نباشد بنابراین جنگ با دوستان روا نیست


به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت بَرد آرمیده بود و ایام دولت ورد رسیده

پیراهن برگ بر درختان

چون جامه عید نیکبختان
اول اردیبهشت ماه جلالی

بلبل گوینده بر منابر قضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی

همچو عرق بر عذار شاهد غضبان


تفرج : گشودن خاطر و زدودن غصه

آثار صولت برد : صولت به معنای حمله و برد به معنی سرما

ورد : گل سرخ

تقویم جلالی : تقویم جلالی در سال 467 هجری در زمان سلطنت جلال الدین ملک شاه سلجوقی (نام تقویم جلالی از اسم او گرفته شده است) و وزارت وزیر دانشمند او، خواجه نظام الملک با همکاری 8 منجم برجسته از جمله "عمر خیام "تنظیم شد و پس از آن بعنوان گاه شمار رسمی ایرانیان انتخاب شد و در قسمت اعظم ایران رواج یافت. اختراع این تقویم ،برای از بین بردن اختلالات موجود در تقویم های موجود در آن زمان (سده پنجم هجری ) بوده است؛ زیرا هر ۴ سال یک بار، سال عرفی از سال حقیقی یک روز عقب می افتاد و نوروز با اول فروردین برابری نداشت. همچنین هر ۱۲۰ سال یک بار، سال عرفی یک ماه از سال حقیقی عقب تر بود.

ویژگی تقویم جلالی این است که ، موفق شد سال عرفی را با سال طبیعی تطبیق دهد . نه فقط نوروز ، درست در اول بهار یا به اصطلاح منجمان در نقطه اعتدال بهاری قرار گرفت ، بلکه تمام فصل های عرفی با فصل های حقیقی منطبق شدند.

این که امروزه در تقویم ایرانی یا همان جلالی ، بهار و تابستان ۹۳ روز است ، فصل پاییز ۹۰ روز دارد و زمستان ۸۹ روز حساب می شود، برای این است که اول هر فصل عرفی دقیقا برابر با آغاز فصل حقیقی باشد.

منابر: جمع منبر

قُضبان : شاخه های ستبر

لآلی : جمع لوءلوء ، مرواریدها

عذار : موی بالای پیشانی و موی چهره است و به معنی چهره هم آمده

شاهد : گواه و شخص زیبا رو در اینجا معنی دوم منظور است

غضبان : خشمگین ، منظور از این بیت تشبیه شبنمی که بر گل سرخ افتاده و قطره های عرق که بر چهره زیبای خشمگین پیدا شده به مروارید است


شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد موضعی خوش و خرّم و درختان درهم گفتی که خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریا از تاکش آویخته

روضةٌ ماءُ نهرِها سَلسال دوحةٌ سَجعُ طیرِها موزون
آن پُر از لالها رنگارنگ وین پر از میوه های گوناگون
باد در سایه درختانش گسترانید فرش بوقلمون


مبیت : بیتوته ، شب را در جایی به سر بردن

گفتی : چنانچه ، در اینجا برای تشبیه استفاده شده است

مینا : لعاب شیشه مانند است که روی کاشی را با آن می پوشانند و آبی رنگ است مینا به معنی شیشه هم آمده است

عقد ثریا : ثریا ستاره پروین است و عقد به معنی گردن بند است ستاره هایی که در صورت ثریا هستند تقریبا گردن بندی را تشکیل میدهند و منظور تشبیه شکوفه های تاک به گردن بند ثریا است

تاک : گویا مراد سعدی از تاک ، مطلق درخت است نه درخت رز

روضةٌ ماءُ نهرِها سَلسال : باغی است که آب نهر آن گوارا است و در آنجا درخت بزرگ ستبر و سایه داری است که بانگ پرندگان آن خوش آهنگ و خوش نوا است

روضه : به معنی باغ و روضه رضوان بر بهشت اطلاق میشود

سلسال : آب گوارا و باده خوش نوش

دوحه : درخت بزرگ و سایه دار

سجع : آهنگ کبوتران و مطلق آواز پرندگان است

بوقلمون : در اینجا به معنی هر چیز متغیر رنگ برنگ شونده و هر شی رنگارنگ مخصوصا فرش رنگارنگ است


بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده گفتم گل بستان را چنانکه دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته اند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید گفتا طریق چیست گفتم برای نزهت ناظران و فسحت حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را بطیش خریف مبدل نکند
بچه کار آیدت ز گل طبقی

 از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد

 وین گلستان همیشه خوش باشد


خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد : اشاره به تردید و دودلی است که در ترک بوستان داشته اند و سرانجام تصمیم بازگشتن چیره آمده است

ضمیران : نوعی گل از جنس نیلوفر

نُزهت ناظران : از تنزه به معنای پاکی و دوری است و چون تفرج و گردش سبب دوری از غم میشود آنرا نزهت می نامند و منظور از ناظران بینندگانی است که در آینده در این کتاب می نگرند

فسحت : به معنی گشایش و گشادگی

تصنیف : نوشتن کتابی از خود و تالیف گردآوری گفته های دیگران

تطاول : درازدستی

طیش خریف : طیش به معنی سبکی و فساد و در اینجا بدی و ناپسندیدگی است و خریف فصل پاییز می باشد . مقصود این است که هیچ حادثه ای نمی تواند حسن و لطافت این گلستان را از میان ببرد.

طبق : ظرفی شبیه سینی اما بزرگتر


حالی که من این بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که الکریم اذا وعدَ وفا فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را به کار آید مترسّلان را بلاغت بیفزاید


الکَریمُ اِذا وَعَدَ وَفا : بزرگوار چون وعده ای دهد وفا کند

فصلی : یک فصل

فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد: در همان روز پاکنویس یک فصل از گلستان میسر شد

بیاض : به معنی سفیدی است . در قدیم پیش نویس را سواد و پاکنویس را بیاض می نامیدند زیرا بیاض به معنی روشنی و سواد به معنی تاریکی در عربی به کار رفته است .

محاورت : گفتگو

متکلمان : گویندگان

مترسلان : منشیان و نامه نگاران

 

فی الجمله هنوز از گل بستان بقیّتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد و تمام آنگه شود به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه سایه کردگار و پرتو لطف پروردگار ذخر زمان کهف امان المؤیدُ من السماء المنصورُ علی الاعداء عضدُ الدولةِ القاهرةِ سراجُ الملةِ الباهرةِ جمالُ الانامِ مفخرُ الاسلام سعدُ بن الاتابکِ الاعظم شاهنشاه المعظم مولی ملوک العرب و العجم سلطان البر و البحر وارث ملک سلیمان مظفر الدین ابی بکر بن سعد بن زنگی ادام الله اقبالَهما و ضاعَفَ جَلالَهما وَ جعَل الی کلِّ خیر مآلهما و بکرشمه لطف خداوندی مطالعه فرماید


بقیت : مانده

به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان : منظور این است که تمام کردن کتاب با تمام شدن تدوین آن نیست بلکه هنگامی است که مقبول نظر صاحبنظران افتد

ذُخر زمان : ذخر به معنای اندوخته است و منظور از ذخر زمان کسی است که روزگار او را برای نجات مردمی در دوره سختی اندوخته باشد.

کهف امان : پناه آرامش

المو المؤیدُ من السماء : تایید شده از جانب آسمان

المنصورُ علی الاعداء : یاری شده در برابر دشمنان

عضدُ الدولةِ القاهرةِ : بازوی دولت نیرومند

سراجُ الملةِ الباهرةِ : چراغ ملت درخشان

جمالُ الانامِ : زیبایی آفریدگان

شاهنشاه المعظم : شاهنشاه یعنی شاه شاهان ، این اصطلاح مبتنی بر آن است که داریوش اول کشور را به ده بخش تقسیم کرده بود و فرماندار هر بخش استقلال داخلی داشت بنابراین پادشاه بزرگ شاهنشاه محسوب میشد

 مولی ملوک العرب و العجم : سرور پادشاهان عرب و عجم

وارث ملک سلیمان : لقب اتابک ابوبکر است

اَدامَ اللهُ اِقبالَهُما وَ ضاعَفَ جَلالَهما : خداوند اقبال آن دو یهنی سعد ولیعهد و ابوبکر پادشاه زمان را دوام بخشد و شوکت و جلال هر دو را دو چندان گرداند

جَعَلَ اِلی کُلِّ خَیرٍ مآلَهُما : عاقبت هر دو را متوجه به جانب خیر گرداند

کرشمه : ناز و غمزه و در اینجا اشارت و التفات منظور است


گر التفات خداوندیش بیاراید

 نگارخانه چینی و نقش ارتنگیست
امید هست که روی ملال در نکشد

ازین سخن که گلستان نه جای دلتنگیست
علی الخصوص که دیباچه همایونش

 به نام سعد ابوبکر سعد بن زنگیست


گر التفات خداوندیش بیاراید :التفات به معنی از گوشه چشم نگاه کردن ومجازا به معنی توجه و عنایت است که در اینجا منظور التفات اتابک است

نگارخانه : کاخی پر نقش و نگار در کشور چین بوده

ارتنگ یا ارژنگ : نام کتاب مانی است . گویند مانی به چین رفت و با تقلید از نقوش نگارستان چین کتابی ترتیب داد

روی ملال در نکشدن : یعنی از جهت خستگی روی در هم نکشیدن و دلتنگ نگردیدن

گلستان : منظور از گلستان هم معنی عام است و هم معنی خاص که نام کتاب است

دیباچه : مقدمه ای است بر کتاب که مختصات و ارزش کتاب را معرفی می کند

همایون : نام مرغ افسانه ای است که بلند پرواز است و دیدار آن مبارک است


دیگر عروس فکر من از بی جمالی سر بر نیارد و دیده یأس از پشت پای خجالت بر ندارد و در زمره صاحبدلان متجلی نشود مگر آنگه که متحلّی گردد به زیور قبول امیرکبیر عالم عادل مؤید مظفر منصور ظهیر سریر سلطنت و مشیر تدبیر مملکت کهف الفقرا ملاذُ الغربا مربّی الفضلا محبُّ الاتقیا افتخار آل فارس یمینُ الملک ملک الخواص فخر الدولة والدین غیاث الاسلام و المسلمین عمدةُ الملوکِ و السلاطین ابوبکر بنُ ابی نصر اطال الله عمرَه و اجل قدرَه و شرَح صدرَه و ضاعَف اجرَه که ممدوح اکابر آفاقست و مجموع مکارم اخلاق

هر که در سایه عنایت اوست گنهش طاعتست و دشمن دوست


عروس فکر : منظور این است که فکر سعدی که به زیبایی عروس است اگر مقبول ابوبکر بن ابی نصر واقع نشود عروسی است زشت رو که شایسته چهره گشایی نیست

پشت پای خجالت : خجالت به کسی تشبیه شده که در پیش روی عروس فکر در حرکت است و عروس چشم نومیدی به پشت پای آن دوخته است تا وقتی که زیور قبول اتابک حاصل آید

زمره : گروه

متجلی : زدوده و دارای جلا و روشنی

متحلی : آراسته

ظهیر سریر سلطنت : پشتیبان تخت پادشاهی

مشیر : مشورت دهنده

کهف الفقرا : پناه دهنده فقرا

ملاذ الغربا : پناهگاه غریبان

مربی الفضلاء : پرورنده فاضلان

محب الاتقیاء : دوست دارنده پرهیزگاران

یمین الملک ملک الخواص : دست راست پادشاهی و ملک الخواص یعنی پادشاه خاصان

غیاث الاسلام و المسلمین : فریاد رس اسلام و مسلمانان

عمده الملوک و السلاطین : معتمد پادشاهان

ابوبکر بن ابی نصر : ملقب به فخر الدوله ، در اول کار متصدی آشپزخانه بوده پس از مدتی منظور نظر اتابک واقع شده و به امارت و وزارت رسید و مردی اهل فضل و فضیلت دوست بوده است و در فاصله میان 558 تا 561 به امر ترکان خاتون خواهر علاء الدوله اتابک یزد به قتل رسیده است

اطال الله عمره : خدا عمر او را دراز گرداند

اجل قدرَه و شرَح صدرَه و ضاعَف اجرَه : قدر او را بزرگ ، سینه او را گشاد و مزد و پاداش او را چند برابر گرداند.

ممدوح: مورد ستایش

مکارم : جمع مکرمه به معنی بزرگواریها

هر که در سایه عنایت اوست گنهش طاعتست و دشمن دوست :کسی که در سایه لطف او قرار گیرد چنان مورد لطف الهی واقع میشود که گناهش منزلت طاعت دارد و همه دشمنان با او دوست میشوند


بهر یک از سایر بندگان و حواشی خدمتی متعین است که اگر در ادای برخی از آن تهاون و تکاسل روا دارند در معرض خطاب آیند و در محل عتاب مگر برین طایفه درویشان که شکر نعمت بزرگان واجبست و ذکر جمیل و دعای خیر و اداء چنین خدمتی در غیبت اولیتر است که در حضور که آن بتصنع نزدیک است و این از تکلف دور


حواشی : جمع حاشیه ، اطرافیان ، خدمتگذاران

تهاون : سهل انگاری

تکاسل : سستی و تنبلی از ریشه کسل

خطاب و عتاب : خطاب و مخاطبه به معنی طرف سخن قرار دادن و مجازا بازخواست کردن است و عتاب و معاتبه به معنی سرزنش کردن است

تصنع و تکلف : تصنع به معنای ظاهر سازی و تکلف به معنای در مشقت افتادن و در اصطلاح انجام کارهایی که با زحمت و مشقت انجام میشود .


پشت دوتای فلک راست شد از خرّمی

 تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را
حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین

خاص کند بنده ای مصلحت عام را
دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست

 کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را
وصف ترا گر کنند ور نکنند اهل فضل

 حاجت مشّاطه نیست روی دلارام را


پشت دوتای فلک راست شد ... : چون خبر زاده شدن ممدوح به گوش فلک گوژپشت رسید از خرمی و شادی قد خمیده اش مانند جوانان راست شد

تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را : مادر چون تو فرزندی برای ایام زایید

حکمت محض است اگر... : منظور این است که لطف خداوند جهان آفرین چون محض حکمت است و مهر خدای متعال حکیمانه است و مصلحت عامه مردم را ویژه بنده خاص خود ( اتابک ) ساخته است.

مشاطه : آرایشگر ، منظور این است همچنان که روی دلارام نیاز به مشاطه ندارد ممدوح نیز احتیاج به وصف اهل فضل ندارد


تقصیر و تقاعدی که در مواظبت خدمت بارگاه خداوندی می رود بنابر آنست که طایفه ای از حکماء هندوستان در فضایل بزرجمهر سخن می گفتند به آخر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بطیء است یعنی درنگ بسیار می کند و مستمع را بسی منتظر باید بودن در تقریر سخنی کند بزرجمهر بشنید و گفت اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم


تقصیر و تقاعد : تقاعد به معنی کناره گیری و باز نشستن

مواظبت : پیوسته نگاهداشتن و نگهبان بودن

بزرجمهر : معرب بزرگمهر است که وزیر خسرو انوشیروان بوده و ترجمه کلیله و دمنه منسوب به اوست

بطیء : کند

مستمع : شنونده

تقریر : برقرار کردن و پابرجا ساختن


سخندان پرورده پیر کهن

بیندیشد آنگه بگوید سخن
مزن تا توانی بگفتار دم

نکو گوی اگر دیر گویی چه غم
بیندیش و آنگه بر آور نفس

و زان پیش بس کن که گویند بس
به نطق آدمی بهتر است از دواب

دواب از تو به گر نگویی صواب


و زان پیش بس کن که گویند بس :یعنی پیش از انکه مردم خسته شوند و تو را به کوتاه کردن سخن ملزم سازند تو خود سخن کوتاه کن

دواب : به معنی جنبنده و در اینجا منظور حیوانات است  


فکیف در نظر اعیان حضرت خداوندی عزّ نصرُه که مجمع اهل دلست و مرکز علمای متبحر اگر در سیاقت سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم و بضاعت مزجاة به حضرت عزیز آورده و شبه در جوهریان جوی نیرزد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مناره بلند بر دامن کوه الوند پست نماید


فکیف  :پس چگونه ممکن است

اعیان : بزرگان و برجستگان

عزّ نصرُه : پیروزیش بزرگ و گرامی باد

متبحر : جامع فنون

سیاقت : راندن

بضاعت مزجاة : مایه اندک

شبه : سنگ سیاهی است که قدما برای آن خواصی بر میشمرده اند و گاهی به عنوان گوهر بدلی با آن آرایش می کرده اند.

الوند : نام کوهی است در نزدیکی همدان و در اصل به معنی تند و تیز است. سعدی برای بیان تواضع خویش و کم نمودن خود در برابر اعیان حضرت اتابک چندین مثال متوالی آورده است


هر که گردن به دعوی افرازد

خویشتن را بگردن اندازد
سعدی افتاده ایست آزاده

 کس نیاید به جنگ افتاده
اول اندیشه وآنگهی گفتار

 پای بست آمده است و پس دیوار
نخل بندم ولی نه در بستان

شاهدم من ولی نه در کنعان


دعوی : ادعا
افتاده : در مصراع اول به معنی متواضع و فاقد هر گونه دعوی و در مصراع دوم به معنی حقیقی افتاده و منظور این است که لازمه آزادگی افتادگی است

پای بست آمده است و پس دیوار : مثل است به معنی اینکه اول بنّا باید پایه را بسازد و پس از آن دیوار را بر آن بنا نهد

نخل بندی : نخلبند کسی است که ظاهر درختان و میوه ها را از موم می سازد و شاید هم به معنی آیینه بندی باشد زیرا در بعضی شهر ها چهار چوبی را آیینه بندان می کنند و در تشریفات عزاداری آن را در کوچه و بازار می گردانند.

شاهد : منظور جلوه گری و دلربایی است

کنعان : نام سرزمینی است در فلسطین که اسرائیلیان پیش از روی کار آمدن حضرت یوسف در آن می زیسته اند و مراد از شاهد کنعان حضرت یوسف است


لقمان را گفتند حکمت از که آموختی گفت از نابینایان که تا جای نبینند پای ننهند

قدّم الخروجَ قبلَ الولوجُ مردیت بیازمای وانگه زن کن
گرچه شاطر بود خروس به جنگ

 چه زند پیش باز روئین چنگ
گربه شیر است در گرفتن موش

 لیک موش است در مصاف پلنگ


لقمان : در قرآن مجید سوره ای بنام لقمان موسوم است و در آیه 11 از آن سوره نام لقمان با این عبارت ذکر شده :" و لقد آتینا لقمان الحکمه " آنگاه نصایحی از زبان لقمان به فرزندش در آن آمده است

حکمت :به معنی محکمی در گفتار و کردار است

قَدِّمِ الخُروجَ قَبلَ الوُلوجُ : خارج شدن خود را پیش از داخل شدن پیش بینی کن

شاطر : زیرک و چابک ، منظور بیت این است که هر چند خروس در جنگ چابک باشد در پیش باز رویین چنگ چه می تواند انجام بدهد

باز : مرغ شکاری است ، پادشاهان و امرا با این مرغ شکاری صید می کردند و کسانی را به تربیت و نگاهداری این مرغان می گماشتند و هر یک از آنها را بازدار می نامیدند

مصاف : جنگ


اما به اعتماد سعت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند در افشای جرائم کهتران نکوشند کلمه ای چند به طریق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی رحمهم الله درین کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه برو خرج موجب تصنیف کتاب این بود و بالله التوفیق


 سعت : گشایش

عوایب : جمع عائب به معنی دارای عیب

جرائم : جمع جریمه به معنی گناهان

سیر : جمع سیره به معنی رفتارها

ملوک ماضی : پادشاهان گذشته

درج : در ادبیات به معنی نوشتن و گنجاندن است و در علم بدیع درج عبارت است از اقتباس مطلبی از دیگران و گنجاندن آن در خلال گفته های خویش

بالله التوفیق : توفیق دادن تنها به اراده خدا است


بماند سال ها این نظم و ترتیب

ز ما هر ذرّه خاک افتاده جایی
غرض نقشیست کز ما باز ماند

 که هستی را نمی بینم بقایی
مگر صاحبدلی روزی به رحمت

 کند در کار درویشان دعایی

امعان نظر در ترتیب کتاب و تهذیب ابواب ایجاز سخن مصلحت دید تا بر این روضه غنا و حدیقه غلبا چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد از آن مختصر آمد تا به ملال نینجامد.

باب اوّل: در سیرت پادشاهان

باب دوّم: در اخلاق درویشان

باب سوّم: در فضیلت قناعت

باب چهارم: در فواید خاموشی

باب پنجم: در عشق و جوانی

باب ششم: در ضعف و پیری

باب هفتم: در تأثیر تربیت

باب هشتم: در آداب صحبت

در این مدت که ما را وقت خوش بود

ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود

مراد ما نصیحت بود و گفتیم

حوالت با خدا کردیم و رفتیم


مگر : امید است که

امعان : دقت کردن

تهذیب : پاکیزه ساختن

ابواب : جمع باب به معنی در است قدما هر کتاب را به چند باب و هر باب را به چند فصل تقسیم می کردند

ایجاز سخن را : برای مختصر کردن سخن

روضه : باغ و بوستان

غَنّا : سبز و خرم

حدیقه : بستان

غلبا : پردرخت

چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد : در کتب تفسیر و احادیث روایات زیادی از پیامبر (ص) و ائمه معصومین(ع) آمده که در آنها اشاره به درهای بهشت شده که نشان می دهد بهشت هشت تا در دارد و جهنم طبق آیه قرآن هفت در دارد

ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود : سال 656 هجری سال تالیف گلستان است و در همین سال هلاکوخان مغول بر بغداد تسلط یافت و آخرین خلیفه عباسی المستعصم بالله را با فجیعترین وضع کشت و خلافت عباسی با قتل مستعصم خاتمه پذیرفت

نظرات (17)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: Ali mohammadi از [ افغانستان ]
سپاس
جمعه 10 آذر 1396 ساعت 06:53
امتیاز: 0 0
سلام و عرض ادب.بنده قبلا گلستان را خوانده بودم امروز وقتی شرح شما بر گلستان را مطالعه کردم فهمیدم که گویی تا به حال گلستان را نخوانده ام .ای کاش مابقی هم بود.موفق و سلامت باشید.قلمتان در اوج و عزمتان استوار باد
دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت 19:46
امتیاز: 0 0
نوشته: موسی از [ استرالیا ]
سلام

برادر نجفی مأموریت بزرگی در پیش گرفته ای و خدمت بزرگی به جامعه می نمایی اگر تمام گلستان را به این صورت تشریح کنی.

پیروز باشی
پنج‌شنبه 15 تیر 1396 ساعت 15:21
امتیاز: 0 0
نوشته: 1 از [ ایران ]

سپاس بی اندازه
از ترجمه ای که گذاشتید
شنبه 2 اردیبهشت 1396 ساعت 09:33
امتیاز: 1 1
نوشته: G از [ قزاقستان ]
اگه امکانش هست کاملش رو بذارید لطفا
شنبه 5 فروردین 1396 ساعت 00:41
امتیاز: 1 1
نوشته: علی از [ ایران ]
فوق العاده بود.
سه‌شنبه 10 اسفند 1395 ساعت 00:49
امتیاز: 1 1
نوشته: سحر از [ ایران ] http:// sahar.ir
عالی بود سحر ۱۱ساله از فارس اگه اهنگ هم داشته باشه(صوتی)بهتره
جمعه 10 دی 1395 ساعت 10:13
امتیاز: 0 3
نوشته: محمد رضا از [ ایران ]
خوبه
شنبه 13 آذر 1395 ساعت 15:35
امتیاز: 1 2
نوشته: زهرا از [ ایران ]
جمعه 28 آبان 1395 ساعت 11:11
امتیاز: 0 2
نوشته: علیرضا از [ ایران ]
سپاسگزارم
چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت 10:37
امتیاز: 2 2
نوشته: احمد از [ ایران ]
با سلام بسیار مستفیض شدم و بسیار عالی خدایت جزای خیر عنایت کناد
پنج‌شنبه 25 شهریور 1395 ساعت 08:11
امتیاز: 2 2
نوشته: مهتاب از [ آلمان ]
واقعا ممنونم ازتون بسبار عالی بود
دوشنبه 17 خرداد 1395 ساعت 09:53
امتیاز: 4 3
نوشته: دیبا از [ رومانی ]
سلام من شروع به خوتدن گلستان کردم در سن 28 سالگی. تاز دیباچه رو تموم کردم از وبلاگ شما میخوام در درک معانی و مفاهیمش استفاده کنم. ممنون از همتتون.
چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 ساعت 10:26
امتیاز: 6 2
نوشته: APK از [ ایران ]
من از شما تشکر می کنم به خاطر قرار دادن این اطلاعات در وبلاگتون .
لطف کنید قسمت های دیگر گلستان رو هم بزارید.
پنج‌شنبه 27 اسفند 1394 ساعت 19:38
امتیاز: 7 4
نوشته: علی از [ ایران ]
باسلام
دست شما درد نکنه
علی بود
ضمنا آیا برای حکایات هم توضیحاتی به. همین منوال داده شده؟
ممنون
یکشنبه 23 اسفند 1394 ساعت 13:27
امتیاز: 7 2
نوشته: حمید از [ ایران ]
بسیار عالی
پنج‌شنبه 20 اسفند 1394 ساعت 17:02
امتیاز: 7 3
نوشته: عشق از [ ایران ]
دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت 20:00
امتیاز: 5 2